تو را چه شد

چندی پیش با یاران انجمن سه شنبه های منزل استاد قهرمان به عیادت آقای محمد

عظیمی رفتیم . آقای عظیمی توان سخن گفتن نداشت . به روبرو خیره شده بود .

خیره به روبرو . این شعر را به یاد آن شب و برای آن مرد خردمند و مهربان

ساختم که روشناس دانایان و دوستداران ادب است .

در بیتی گوشه ی چشمم به بیتی ست از حکیم ناصر خسرو . در بیتی دیگر به

استاد منوچهری و در بیتی دیگر به حکیم سنایی . به قول استاد بهار :

دریابد آنکه دارد در پارسی ذکا

 

 

تورا چه شد که چنین از چنانی ات شده ای

چرا خموش ازان خوش زبانی ات شده ای

 

چرا کرانه ی الفاظت ایچ پیدا نیست

دوباره غرق مگر در معانی ات شده ای

 

مگر که زاغ فصاحت گشاد اندر باغ

که ناامید ز لحن غوانی ات شده ای

 

تو را که گفت که خیز و خز آر وز پی چه

چنین خزیده به خز خزانی ات شده ای

 

مگر کنار خیابان عمری و خیره

به سوی رهگذری از جوانی ات شده ای

 

چه دیده ای و چه می بینی و چه خواهی دید

که خیره با نگه جاودانی ات شده ای

 

پدید نیست که نظاره ی کدام دو رخ

ازین دو پنجره ی زندگانی ات شده ای

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

دکتر اصغر مینو

دریغ و صد دریغ که دکتر اصغر مینو از میان ما رفت . پیرمردی تنها و  

مهربان در آستانه ی نود سالگی . او در سال هزار و سیصد در شیراز به دنیا 

آمد ولی پس از آغاز کار در دانشگاه فردوسی برای همیشه در مشهد ماند . 

او از اولین ایرانیانی بود که در خارج از ایران در رشته ی آزمایشگاه  

تحصیل کردند و در دانشگاه های ایران استاد شدند . دکتر مینو برای فعالین  

سیاسی کهن در مشهد روشناس بود . یکی از مصدقی های قدیمی بود که  

آنان را به نام ملی گرا می شناسند . 

دوستداران ادبیات و زبان فارسی هم او را می شناسند . یکی از کارهای او 

بخشیدن منزلش پس از مرگ به فرهنگسرای فردوسی ست . او موقوفات  

دیگری هم برای انجام کارهای فرهنگی از خویش به جا نهاده ست که  

شرحش را می توانید در وبلاگ آقای ناصر عرفانیان بخوانید در این آدرس :

http://adel-e-naser.blogfa.com

دکتر اصغر مینو تنها زندگی می کرد . من که گاه گاه به دیدارش می شتافتم 

هنوز طعم شکلات های مخصوصش در دهانم و صدای خروس ساعتش در 

 گوشم است که سر ساعت قوقولی قوقو می کرد . یادش بخیر .     

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

استاد ایرج افشار درگذشت

بس پربهاست عمر ولیکن شکسته به

آن جام گوهری که درو خون خود خورم 

                                                      مجیر بیلقانی

 

روزگاری ست که ایرانی هر روز خبر بد

می شنود . باید نشست در میان این خبرهای

بد پی خبر بدتر گشت . بد و بدترش را 

که تعیین می کند نمی دانم . 

 

امروز بعد از ظهر استاد ایرج افشار درگذشت . 

استاد ایرج افشار را یک بار بیشتر ندیدم چونکه

دیدم همانش دیدم که می پنداشتم . دوست سخندانم وحید

عیدگاه یک بار می گفت پس از فردوسی کمتر کسی به

اندازه ی استاد ایرج افشار به دنبال خدمت به فرهنگ ایرانی

بوده است .

استاد افشار را چند ماه پیش در خانه ی استاد قهرمان دیدم .

هنگامی که با استاد شفیعی و آقای دکتر پارسی نژاد و آقای

 دکتر اسلامی به مشهد آمده بودند . قرار گذاشتم تا مقاله ای

 را که درباره ی چاپ عکسی ختم الغرایب نوشته بودم برای

 ایشان بفرستم . نسخه ی عکسی ختم الغرایب خاقانی را 

خود ایشان تهیه و منتشر کرده بودند در این کار کوتاهی

کردم . اکنون می خواهم آن مقاله را که به ایشان تقدیم کرده

ام در جایی چاپ کنم .

بر همه ی ایرانیان اهل ادب و فرهنگ بایسته ست که یاد و

نام او را گرامی بدارند و نگذارند در این بلبشو سیاسی و

فرهنگی خاموشی چنین شمع تابناکی با سکوت همراه شود . 

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

اینچنین گفت پیر چرمگران

 

 اینچنین گفت پیر چرمگران

 

 خیره کش نیست زخم تا گرم است

 

 

 برم هرچند نطفه ی دریاست

 

 رود هم نیست گر همان برم است

 

 

 شاخه ی کرم نیست شاخ شراب

 

 شاخه ی کرم شاخه ی کرم است

 

 

 فخر کردن به کار نیمه تمام

 

 در فتوت خلاف آزرم است

 

 

 در نگاه نخست پیدا نیست

 

 که درشت است پوست یا نرم است

 

 

 آخر کار می توان دانست

 

 حاصلش افتخار یا شرم است

 

 

 نیست پایان روزگار پدید

 

 گاو هستی هنوز در چرم است

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها :

تجاهل العارف و تعارف الجاهل

 

تاخت پیک سحر دو یکرانه

 

هم به فرخار هم به فرغانه

 

 

از در بلخ تا در بلغار

 

خوش درخشید در یکدانه

 

 

ریخت از درج آسمان بر خاک

 

آب سیصد هزار دردانه

 

 

گنج وارونه رفت از کفشان

 

چونکه خفتند اهل ویرانه 

 

 

خواب پاشیده شد ز چشمانم

 

چون گهر از کلام فرزانه

 

 

گربه ای پیر از سر دیوار

 

جست اندر حیاطک خانه

 

 

رویش از تیرگی چهل منقل

 

چشمش از روشنی دو پیمانه

 

 

گفتم ای گربه در چرا نزدی

 

تا من از دور وا کنم فانه

 

 

فانه و در برای انسی هاست

 

وحشیان محرمند در لانه

 

 

لگنی پیه ریختم پیشش

  

گشت گردش بسان پروانه

 

 

شانه کردم دو بار پشتش را

 

شانه ام داشت پنج دندانه

 

 

بر تنش مو نبود لختی بود

 

خورده از باد و برق تازانه

 

 

گفتم ای شیخ چهره ات چون من

 

پیر از روزگار شد یا نه

 

 

ساکت و سردی و چنینانند

 

رهنوردان کتب افسانه

 

 

چون غریبان در فرنگ مگر

 

دور ماندی ز خانه و مانه

 

 

هیچکس کاش نیستی چون من

 

که غریبم درون کاشانه

 

 

گربه شد سیر و جست بر دیوار

 

شد ز من دور همچو بیگانه

 

 

هرچه خواندم برای او چامه

 

او نزد از برای من چانه

 

 

گفتمش اینچنین ز من مگذر

 

چونکه خوردی غذای جانانه

 

 

نعره ای وقف می پرستان کن

 

چون برون می روی ز میخانه

 

 

گربه انداخت سوی من نگهی

 

نگه عاقلان به دیوانه

 

 

برقی از چشمهاش بیرون زد

 

تا نماند ز خرمنم دانه

 

 

گفت با برق چشم کآدمیا

 

گربه ی خویش را مکن شانه

 

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

برای حضرت والایم استاد محمد قهرمان

 

چونکه خور کرد به تن جوشن خردادی را  

تیر از غیب زدش غیبه ی پولادی را

 

چنگ سرطان چپکی هر دوی جوزا را کشت

مثل شهریوریان زنده ی مردادی را

 

تا کمی فرفره ی بادی جوزا چرخید

سرطان چنگ زد آن فرفره ی بادی را

 

خور ز خرداد به تیر آمد و شیدی پاشید

شید او داد به ناشاد فلک شادی را

 

تیر مستولی بر ملکت خردادی شد

داد او کرد دوا خسته ی بیدادی را

 

تیر را گفت فلک طرفه مدیحی درخور

برد از خاطر او طرفه ی بغدادی را

 

تیر بخشید به پاداش مدیحش صله ای

کف رادش به جهان داد نشان رادی را

 

روز میلاد خداوند غزل در ده تیر

صله ای بود مر آن مدحت سروادی را

 

دهم تیر چنین شد که به دنیا آورد

مرد آزاده ای از دوده ی آزادی را

 

قهرمان پیر خرابات غزل شاعر محض

آنکه آورد به ملک سخن آبادی را

 

آنکه اکنون شده بر پله ی هشتاد و یکی

آنکه بالا آمد پله ی هشتادی را

 

ای که از طره ی شعرت شده آهو بی ناف

گر پراکنده کند شمه ی شمشادی را

 

زود از رزم کشد دست سماک رامح

چون دهی شرح لبان بت نوشادی را

 

مرد پیکار شود زود سماک اعزل

چونکه توصیف کنی کشتن کشوادی را

 

طائر و واقع نسرین ز خاطر بردند

پیش باز هنرت پر زدن خادی را

 

در سناباد پی افکندی کاخی از نظم

وه که محکم افکندی پی بنیادی را

 

شد وکیل آباد آبادان چون آوردی

به وکیل آباد آن کاخ سنابادی را

 

ما اگر مست شرابیم تو مست شعری

خط هفتی چه شناسد خط هفتادی را

 

لوحش الله ز نبید سخن سرجوشت

حبذا ها سزد آن خمره ی نباذی را

 

تا جهان همچو عروسی ست که با هم دارد

خوی دیوانگی و روی پریزادی را

 

اوستادا خوش خوش بادی و خوش باد خوشیت

بپذیر از من و از یاران خوش بادی را

 

چامه ای شیرین بیرون آوردم از دل

بیستون کن کردم تیشه ی فرهادی را

 

حرز جانم بود این چامه به روز محشر

گر پذیرفته شود حضرت استادی را

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

اینان

 

 اینان که از پفى شده رقاص بیدشان

 با یک دو فوت مجلس رقص است خویدشان

 

 « بگشاى چشم و ژرف نگه کن » که چون شده ست

 در خویدشان بسان خزف شنبلیدشان

 

 از چیدشان مگو که نچیدستشان کسی

 ناجور و نابجا و نچسب است چیدشان

 

 مطرب « نشسته بر در نباذ » ِشان مباد

 بوى طرب نمی شنوم از نبیدشان

 

 پسمانده هاى فضله ى فضل فضول ها

 گر خوک نیستند چرا شد لذیذشان

 

 دیوند و نامشان به سلیمان بدل شده

 زنهار از طبیعت طبع پلیدشان

 

 بر مغزهایشان که چنین قفل جهل زد

 افتاده است در چه بابل کلیدشان

 

 اینان چگونه صاحب راى منورند 

 گر از نوک دماغ فزون نیست دیدشان

 

 پیش ادیب چیست به جز حرفة الادب

 آن حرف هایشان که نباید شنیدشان

 

 گفتندمان به شادیشان روح مى خورد

 در چرخ چارم است پدیدار شیدشان

 

 گفتندمان پدیده ى قرنند و کم کمک

 از دور مى پدید شود ناپدیدشان

 

 ما را چنین به سخره گرفتند نیم قرن

 باید به هیکل و به سر و ریش ریدشان

 

 هیچ از خرامشان خبرى نیست بنگرید 

 چیزى کم از دروغ ندارد نویدشان

 

 چشم امیدشان به قبول زمانه بود

 رد زمانه کرد بسى ناامیدشان

 

 اینان که روسپید تر از روسپى شدند

 بنگر به روسیاهى شعر سپیدشان

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

جعبه ی سیاه

شعر جعبه ی سیاه از استاد شفیعی کدکنی ست . این روزها 

بیشترش می خوانم . 

 

 ما شاهد سقوط حقیقت

 ما شاهد تلاشی انسان

 ما صاحبان واقعه بودیم

 چندی به ضجر شعله کشیدیم 

 وینک درون حادثه دودیم

   

 گفتند رو به اوج روانیم

 دیدیم سیر سوی هبوط است 

 شعر سپید نیست که خوانیش

 این جعبه ی سیاه سقوط است

                                            م . سرشک

                                                                  از هزاره ی دوم آهوی کوهی

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

پیه حرامزادگی

آنچه اندر حکایت پیه حرامزادگی نبشته بودیم به اشاره ی استادم سترده شد ولکن 

ما ( بنبهمان ) هنوز بر آنیم که بودیم . ما همانیم .

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

شعرها و حرف ها

به تازگی آقای رضا افضلی شاعر برجسته ی خراسانی وبلاگی برای انتشار حرف ها و 

شعر هایش ایجاد کرده است . به همه ی شعر دوستان پیشنهاد می کنم به این وبلاگ 

سری بزنند .

آدرس این وبلاگ این است :

http://rezaafzali.blogfa.com 

شعری از آقای افضلی تقدیم به دوستان :

 

برکه ای شفّاف چون صبحی زلال

رقصگاه ماهیان رنگ رنگ

تا به اعماق زلالش آشکار

ذره ذره،ریگ ریگ و سنگ سنگ

 

در میان گلّه های ماهی اش

می درخشد ماهی گلفام من

هر زمان توری به راهش افکنم

می گریزد با شتاب از دام من

 

تور من سنگین برآمد بارها

دل به رقص آمد ز شوق و شور خویش

تا کشیدم با امیدش روی خاک

از وزغ لبریز دیدم تور خویش

 

یأس می گوید که دندان طمع

برکنم از ماهی و دور افکنم

آرزو گوید : که صد بار دگر

تا به چنگش آورم تور افکنم

                                                    رضا افضلی

                                                     ۱۸ / ۳ / ۶۴ 

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

خاک بر سر تاریخ

چند وقت پیش به اقتفای شعری از استاد لبیبی رفتم . استاد بهار در دهه ی بیست

به اقتفای آن شعر رفته بودند . در قصیده ای به این مطلع :

جرم خورشید چو از حوت به برج بره شد

مجلس چاردهم ملعبه و مسخره شد

 قصیده ی من در حدود چهل و چند بیت شد . با این مطلع :

اتوبوسی ز حرم راهی نوقاندره شد

 از مرتضی امیری اسفندقه خواستم که او هم در این زمین قصیده ای بسازد . او همان

 شب اول کار را تمام کرد . با این مطلع :

رو به روی دل من باز یکی پنجره شد

 از شعر من که بگذریم خواندن شعر استاد لبیبی که در تاریخ بیهقی ثبت شده خیلی 

می چسبد . شاید به زودی قصیده ی جانانه ی اسفندقه را هم اینجا بنویسم .   

 

سیدالشعرا استاد لبیبی از استادان مسلم زبان فارسی در نیمه ی اول قرن پنجم

هجری ست . بدبختانه جز بیت هایی پراکنده در لغت نامه ها و یک قصیده ی مغلوط

در لباب الاباب و همچنین یک اثر پنج بیتی در تاریخ بیهقی چیز دیگری از آن استاد 

بی نظیر باقی نمانده است . خاک بر سر تاریخ . . . 

این شعر پنج بیتی که نمی توان در مورد کامل یا ناکامل بودن آن نظر قطعی داد یکی

از شاهکار های شعری در قرن پنجم است و به خاطر کوتاهی و در عین حال انتقال

معنای شگفت انگیز به یک قصیده ی تمام و کمال اما فشرده شده می ماند .

کدام قصیده سرایی توانسته با این ایجاز اینچنین معنایی را به خواننده انتقال دهد ؟

نام شاعر در اکثر قریب به اتفاق نسخه های تاریخ بیهقی مغلوط آمده است. 

گویا بیهقی این شعر را در نسخه ای ناپاکیزه خوانده و به اشتباه نام شاعر را لیثی

فرض کرده است . البته اینگونه برخوردهای استاد بیهقی با شعر و شعرا بی سابقه

نیست . بگذریم .

اینک آن شعر : 

 

کاروانی همی از ری به سوی دسکره شد

آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد

 

گله ی دزدان از دور بدیدند چو آن

هر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد 

 

هر چه دزدان را رای آمد بردند و شدند

بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد

 

رهروی بود در آن راه درم یافت بسی

چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد

 

هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب

کاروانی زده شد کار گروهی سره شد

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

تسلیت

                              هوالباقی

ما نیز ازین جهان فانی رفتیم

تنها تر از آنچنان که دانی رفتیم

 

 

 با هزاران دریغ و درد ، بدین وسیله درگذشت استاد فریدون صلاحی ، شاعر و  

 

هنرمند پیش کسوت تآتر و بازنشستة دادگستری خراسان را به اطلاع تمامی دوستان و 

  

 آشنایان می رسانیم . 

 

 پیکرآن مرحوم در ساعت 10صبح روز چهارشنبه 29/8/87 از صحن آزادی به طرف 

 

 خواجه ربیع  تشییع خواهد شد.  

 

 مجلس یاد بود زنانه و مردانه ی آن شادروان در روز پنج شنبه 30/8 وجمعه 1/9/87 

 

از ساعت ۲ تا۴ بعدازظهر در مسجد توفیق احمدآباد واقع درخیابان طالقانی برگزار 

 

 می شود.   

                     خانواده های صلاحی ،  مصدق ،  رنامی

                                              

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

از کجا می آیم

در مراسم سالگرد بزرگداشت اخوان امسال من شعری نیمایی از مرتضی امیری اسفندقه خواندم .

این آن شعر است : 

 

از کجا می آیم 

از فضایی تهی از نام و نشان می آیم

از سراپرده ی اسرار نهان می آیم  

از فراسوی زمان می آیم

رو به رو گنبد هارونیه 

پشت سر مقبره ی فردوسی

همچنان از عقب سر نگران می آیم

موج مهتاب شب شهریور

و شنای شب شهریور در چشمه ی نور

آسمان خوشه ی پروین جوزا

کره ی کامل ماه

آه

شب شعر و تب شعر

هر چه می خواهم ساکت باشم

باز اما به زبان می آیم

طوس در خلوت شب

در و دروازه یله

مست اندیشه و اشراق شکوفا شاداب

دلش و دستش پاک

جرعه ی جان و خرد

می فشاند بر خاک

چه بگویم به کجا رفتم پیر

وز کجا دارم اینگونه جوان می آیم

از تماشای بی پرده ی شعر

از حضور کلمات عریان

از فضایی که توان دیدن و گفتن نتوان می آیم

از مزار اخوان می آیم

                                         مرتضی امیری اسفندقه

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

فراخوان هجدهمین ساگرد

مراسم هجدهمین سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث دوشنبه چهارم شهریور ١٣٨٧ بر مزار او در آرامگاه

فردوسی برگزار خواهد شد . مراسم ساعت پنج بعد از ظهر آغاز می شود . در انتظار دیدار دوستداران 

این شاعر بزرگ در این مراسم هستیم .

مرتضی امیری اسفندقه یک شعر نیمایی خیلی خوب برای اخوان دارد . اگر خود نیامد قرار است من        

بخوانمش .

استاد محمد قهرمان هم مثل سال های پیش خواهد آمد .

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

نام و ننگ تو

ابوالمعالی عبدالله بن محمد ، عین القضات همدانی ، از عرفای راستین آغاز قرن ششم است .

عین القضات از جمله ی کسانی ست که با ارائه ی اثر عرفانی ، نام خویش را به نام عرفان 

پیوند زده اند . نه به شیوه ی مدعیان دروغین عرفان ، با اصطلاح بازی و بازی کردن با 

اصطلاحات .  

عین القضات رباعی های استواری دارد . این رباعی زیبا از اوست و در نامه های او :   

  

دلتنگ تر از دهان تنگ تو شدم

باریک تر از فسون و رنگ تو شدم

بیمار من از بیهده جنگ تو شدم

دریاب مرا که نام و ننگ تو شدم

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦
تگ ها :

تک بيت

چند وقت پیش این تک بیت را ساختم . یک تک بیت :

 

من تو را ، تا جان و دل ، تا استخوان و پوست دارم 

دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :

يک باغ

یک باغ سرسبز اینجاست   یک عابر اینجا نشسته

پیموده ره را از اول   از آخر اینجا نشسته

 

راهی که پیموده باقی ست   از پیش از آن تا پس از این

او در حقیقت روانه ست   در ظاهر اینجا نشسته

  

گل های این باغ جامند   آن ساقی استاده آنجا

هر برگ این باغ سحری ست   این ساحر اینجا نشسته

 

این شعر می خواند و آن   آنجا نشسته ست حاضر

آن شعر می خواند اینک   این ناظر اینجا نشسته

 

آن حاضر آنجا نشسته   تا شعر این یک بخواند

نوبت به آن یک رسیده ست   این حاظر اینجا نشسته

 

بنگر به آن سوی این باغ   بنگر به این سوی این باغ

پرهیبت استاده آنجا   بس فاخر اینجا نشسته

 

فردوسی آن سوی این باغ   این سوی این باغ امید

یک شاعر آنجا نشسته   یک شاعر اینجا نشسته

                                                                             حامد علیزاده 

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

تو مي توانی

ضمن اینکه دوباره همه را به حضور در مراسم چهارم شهریور دعوت می کنم ، یک شعر تازه از

وحید عیدگاه طرقبهی اینجا می نویسم تا دوستان بخوانند .

  

تو  می توانی ازین راه  کار هم بکنی 

اگر شکار شدی خود شکار هم بکنی 
 
 
خمیده پشت شوی زیر وزن یک پر کاه  
 
ولی تحمل یک کوه بار هم بکنی
 
 
به راه منتظر خود سوار هم نشوی
 
مرا غبار ره انتظار هم بکنی
  
 
ولی چو منتظر راه بی سوار شوی
 
به گریه گوش فلک را فگار هم بکنی  
 
 
به روزگار ستمکار دون شوی همدست 
 
شکایت از ستم روزگار هم بکنی  
 
 
تو می توانی چوپان گله ای باشی
 
ولی رفاقت با گرگ هار هم بکنی
 
 
تو می توانی در چشم من گلی باشی 
 
ولی به خنده زدن کار خار هم بکنی
 
 
مرا به یاد بیاری ز یاد هم ببری  
 
مرا عزیز بداری و خوار هم بکنی
 
 
تو می توانی در آسمان خاطره ات
 
مرا ستاره ی دنباله دار هم بکنی 
 
 
تو می توانی در باتلاق حافظه ات
 
مرا خزنده ی مردار خوار هم بکنی 
 
 
به التماس بیفتی به پای من اما  
 
مرا به زیر لگد پی سپار هم بکنی
 
 
روی به گوشه ی آغوش هر کسی بی عار
 
به بوسه ای ز من احساس عار هم بکنی 
 
 
به نزد خلق شوی روسپی ولی ما را 
 
ز پاکدامنی ات شرمسار هم بکنی
 
 
به شهر پرسه زنی لخت و عور و در حق خویش
 
گمان حجب و حیا و وقار هم بکنی
 
 
تو می توانی از باد و خاک و آتش و آب
 
نباشی و عمل  هر چهار هم بکنی 
 
 
چو آتشی بزنی غنچه ی دلی را پاک 
 
بسوزی و بکنی ، داغدار هم بکنی
  
 
چو آب نان گلوگیر را به نای کسی
 
فرو نرانی و چون زهر مار هم بکنی 
 
 
چو باد  گرد فشانی و روز روشن را 
 
به چشم ، تیره تر از شام تار هم بکنی 
 
 
چو خاک بر سر عاشق شوی و عاشق را 
 
که خاک بر سر او ، خاکسار هم بکنی 
 
 
تو می توانی بسیار عاشقم باشی
 
تو می توانی از من فرار هم بکنی 
 
 
خودت مرا بکشی بعد مجلس ختمی
 
برای شادی من برگزار هم بکنی 
 
 
تو می توانی در بزم خویش با اغیار 
 
به گاه جام زدن یاد یار هم بکنی
 
 
تفو به درگه پروردگار  اندازی
 
دعا به درگه پروردگار هم بکنی 
 
 
هنوز باده نخورده سیاه مست شوی
 
نه نیز حامله گشته ویار هم بکنی
 
 
تو می توانی از زیر بته سبز شوی 
  
ولیک دعوی ایل و تبار هم بکنی
 
 
تو می توانی حتی اگر که لازم شد
 
فلان کجا بروی و چه کار هم بکنی
  
 
تو می توانی بعد از شنیدن این شعر
 
به خانواده ی خود افتخار هم بکنی 
    
 
                                                 وحید عیدگاه طرقبهی 
 
  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

مراسم بزرگداشت اخوان امسال

یکشنبه چهارم شهریور امسال ، مراسم هفدهمین سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ایران مهدی

اخوان ثالث بر مزار او در آرامگاه فردوسی برگزار می شود . ساعت پنج بعد از ظهر . 

حضور استاد محمد قهرمان مانند سال های پیش قطعی ست . همچنین سایر دوستان خراسان 

نشین مرحوم اخوان به همراه بسیاری از اهل فرهنگ خراسان در این مراسم شرکت خواهند 

کرد . زرتشت اخوان ثالث به احتمال قریب به یقین خواهد آمد . مرتضی امیری اسفندقه هم

به من قول داده که بیاید ، به همراه یک قصیده برای اخوان .

                                                       

گروه موسیقی دلشدگان در این مراسم تصنیفی را اجرا خواهد کرد به نام نشانه ی تو که من 

پیش از این در وبلاگ دوستداران استاد قهرمان آن را معرفی کرده ام . این تصنیف را استاد 

محمد قهرمان ، دوست جان جانی اخوان در مرثیه ی او ساخته است . 

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :

كميته ي انضباطي

تلفني با وحيد عيدگاه صحبت مي كردم . مي گفت براي بار دوم در طول دوره ي ليسانس 

بايد به كميته ي انضباطي برود . اين بار هم بخاطر شعر .  

اين بار مسئله بر سر دو شعر است . اول شعري كه به مناسبت بازنشستگي اجباري استاد

مظاهر مصفا ساخته بود . دوم شعري كه بخاطر پايان دوره ي ليسانس خود و هم دوره اي ها 

سروده است . 

در هر دو شعر هرچند اشاره ي مستقيم به كسي نشده ، اما بنابر تشخيص مرجع ذيصلاح 

توهين هايي به اشخاص حقيقي و حقوقي به چشم مي خورد .

اينت آزادي بيان !

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

مگر چيز عجيبيه ؟

بالاخره نتایج کنکور کارشناسی ادبیات فارسی آمد . وحید جان عیدگاه ما هم به قول بچه ها

زد تو گوش رتبه ی ۵

امشب به من زنگ زد . گفت که می خواهد به استاد قهرمان هم زنگ بزند و خبر را بدهد .

من هم بلافاصله به مرتضی امیری اسفندقه زنگ زدم . اسفندقه گفت : مگر چیز عجیبیه ؟

اولین جمله ای که ناخود آگاه به ذهنم آمد یک تک مصرع بود :

وحید طرقبهی شد قبول در کنکور

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

اين استاد دکتر شفيعی کدکنی ؛ آن استاد دکتر شفيعي کدکنی

استاد دکتر شفیعی کدکنی را طبق روال چند سال گذشته ( سالی یکی دو بار ) در منزل استاد 

قهرمان زیارت کردیم . یکی از روز های آغازین سال نو بود . ایشان را بسیار خسته و بی رمق 

یافتم . شب پیش به منزل دوست قدیمی شان آقای محمد عظیمی رفته بودند . حال آقای 

عظیمی هم که بر هیچیک از ما پوشیده نبود . دریغ از آقای عظیمی ؛ آن پیرمرد همیشه

خندان . . . 

از مرحوم استاد بهزاد هم یاد کردند و اینکه چند روز قبل از سال نو به منزل ایشان تلفن کرده 

بودند اما به علت وخامت حال استاد امکان صحبت میسر نشده بود . دریغی دیگر . . .

  

تا به حال طی این چند ساله نه در منزل استاد قهرمان نه در محافل دیگر ؛ شعری از استاد 

شفیعی از زبان خود ایشان نشنیده بودم . اما امسال چرا و یک شعر تازه !

وقتی از منزل استاد قهرمان بر می گشتیم ناراحتی و خستگی م . سرشک ؛ من و وحید  

عیدگاه را بدجور بیحال کرده بود . 

اینها را نوشتم چون بخشی از یک خاطره ی دسته جمعی هستند . یک خاطره ی دسته  

جمعی . 

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

اين دو غزل

وحید عیدگاه غزلی ساخته بود . من استقبال کردم . اول غزل وحید را بخوانید سپس غزل مرا :

 

تیره تر ز هرچه شب بود  روز روشنی که دیدم

ازتهمتنش چه امید ؟  چاه بیژنی که دیدم

بخت بد نمی گذارد  قاصدی رسد به مقصد

برنخیزد از ره من  کوه آهنی که دیدم

ناصحا ! میانه ی من  با خدا نمی شود خوب

تا که گرم کار خویش است  دو به هم زنی که دیدم

قلب ساده ی مرا بین  رشک مریمش گمان برد

از لجن پلید تر بود  دست و دامنی که دیدم

هیچ یک به ناگواری  صرفه ای ز هم نبردند

آه غربتی که خوردم  خاک میهنی که دیدم

آذرخش حرف خود را  می کند همیشه تکرار

گر چه یک اشاره بس بود  بهر خرمنی که دیدم

گر چه خانمان ما را  داد گردباد بر باد

در به در تر از خودش کیست ؟  آشیان کنی که دیدم

از نثار ابر آفت  غیر خنده های مسموم 

باغبان ! بگو که دیدست ؟  گل به گلشنی که دیدم

باز هم دم خزان گرم  وان شکوفه های زردش

کز بهار ناامیدم  با شکفتنی که دیدم  

                                                      وحید عیدگاه طرقبهی

                   * * *

بدتر از خرابه ها بود  حال مسکنی که دیدم

خواب رهگذار می دید  کوی و برزنی که دیدم

چشم هر چه مرد گفتی  خیس تر ز هر چه زن بود

خیس تر ز آب خود چیست ؟  چشم هر زنی که دیدم

تن به هر سری که دیدم  بود چربشش مسلم

ارزشش محل شک بود  سر به هر تنی که دیدم

اسم ها به قول امید از سما نیامدستند

از شغاد پست تر کیست ؟  هر تهمتنی که دیدم

آرزوی دیشبم را  کرد تب بدل به هذیان 

در لحاف آتشین بود  خواب خرمنی که دیدم

جز زبان تیغ جلاد  کو فسانه گو درین شب ؟

سر گذاشتند چون طفل  روی دامنی که دیدم

رو به آبگینه کردم  یک غریبه شد پدیدار 

من نبودم آن غریبه  کیست آن منی که دیدم ؟

مصرعی تکان دهنده  از وحید یادم آمد

تیره تر ز هر چه شب بود  روز روشنی که دیدم

                                                                        حامد علیزاده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اسما شنیده ام ز سما آید و یقین      بر هر کسی ز معنی نامش نشان نهند . . . / اخوان

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

استاد يدالله بهزاد درگذشت

 صبح یک روز مرتضی امیری اسفندقه ی دوست داشتنی اس ام اسی برایم فرستاد که بوی 

ناراحتی می داد . مثل همیشه با همان جملات کوتاه و رمز و راز گونه ی مخصوص به خود 

اسفندقه . هر چه سعی کردم با او تماس بگیرم نشد . انگار به قول خود گم شده بود یا در 

مسلخ بود . 

چند ساعت بعد اس ام اسی فرستاد که جمله ی آخرش این بود :

بهزاد کرمانشاهی مرد . . . 

استاد بهزاد را هرگز از نزدیک ندیده بودم که هیچ ؛ حتی تصویر ایشان را هم نمی 

دانم جایی دیده ام یا نه . اما شعر استاد بهزاد را چرا . قصایدی از ایشان خوانده 

بودم که امروز کمتر می شود مانندشان را در ساخته های معاصرین یافت . 

مرتضی  امیری اما استاد را از نزدیک و در خلوت همیشگیش دیده بود .

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

انوری کيست ؟ ( ۱)

انوری قصیده سرای بزرگ قرن ششم ؛ بی شک یکی از استوانه های شعر 

فارسی ست . قدرت مثال زدنی او در استفاده از الفاظ و ترکیب ها به گونه ای ست که در 

بسیاری از اوقات دم از بی همتایی می زند . ازین پس قصد دارم گوشه ای از لحظات ناب و 

استثنایی شعر او را در این وبلاگ بی در و پیکر به تصویر بکشم . نمی دانم چقدر موفق خواهم 

بود . مسلم اینکه این سطور را کسی می نویسد که شیفته ی انوری ست و به هیچ وجه     

ادعا ندارد که این شیفتگی بر قضاوت او در مورد شعر تاثیر نخواهد گذاشت . چراکه برای من این 

شیفتگی لذت بخش بیشتر از نقد و نظر های بی طرفانه ارزش دارد . بنا بر این من نه منقد بی 

طرفم نه محقق دلسوز و بی غرض . من یک شیفته ام . شیفته ای که می خواهد ذره ای از 

دینش را ادا کند .

 برای آغاز قطعه ای کوتاه از این شاعر بی نظیر :

دوستی در سمر کتابی داشت

چند صفحه به پیش من برخواند

که فلان شخص در فلان مجلس

به یکی بیت بدره زر بفشاند

وان دگر پادشه به یک نکته

عالمی بر فراز تخت نشاند

گفتم : ای دوست ! ترهات است این

این سخن بر زبان نشاید راند

آخر آن قوم عادیان بودند ؟

که خود از نسلشان یکی بنماند   

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

به یاد اخوان

 این غزل را شهریور امسال بر مزار اخوان در مراسم سالگرد او خواندم . مصرع آخر را از لا به لای

 آخر شاهنامه در آورده ام و از اخوان است . 

 

هر سراب اين بيابان را مثل يك سيلاب مي بيند

خارها را بوته هاي گل ريگ ها را آب مي بيند

هيچ معنايي نخواهد داشت لفظ نامردي براي او

او كه ناخالص ترين ها را ناب تر از ناب مي بيند

آنكه ته دود اجاقي را آذر برزين بپندارد

شعله ي فانوس دزدان را بي گمان مهتاب مي بيند

قصه ي بهرام ورجاوند روز و شب ورد زبان اوست

در خيال خود انيران را محو اين ارعاب مي بيند

بر خلاف آنچه پیش آمد گرد پير زين به پشتي را

فاتح پيكار مي داند صاحب القاب مي بيند

پور فرخ زاد را غالب سعد بن وقاص را مغلوب

زخم سربازان ايران را در تن اعراب مي بيند

در خراب آباد ها ديري ست خيره بر ديوار ها مانده

چهره ي زرتشت را خندان در ميان قاب مي بيند

خود تو شاهد باش اي اميد ! گر چه گفتي پرده ديگر كن

اين شكسته چنگ بي قانون باز گويي خواب مي بيند

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

زان يار ميلبازم

وحید عیدگاه طرقبهی دامت اضافاته ! چند وقت پیش دست از 
 
انمیال برداشت و باب ممایله را باز کرد . امیالی از او دریافت شد . دست  
 
استمیال همچنان دراز است . امید که دست از تمایل برندارد . اینک قطعه ای از او
  
که به وسیله ی ایمیل ؛ دریافت ( تمییل ) شد  
 
دانی خود این را که چندی است دور از تو اینجا
من      دیگر  اعصاب  چندان   درستی    ندارم  
 
زین باغچه ی     کوچک زخمی   خار خورشید
هدیه     برایت       گل    سایه رستی      ندارم 
 
قاب کویرم     که در   خویش    تصویر  رودی
یا   سبزه ای   ؛  برکه ای   ؛   آبخوستی     ندارم
 
اینجا         بسان       علی قریبم *    غریبم
بیمی    ز   بلخی      امیدی     به بستی    ندارم  
 
چون      سنگ پشتی    به پروانه ای   دل سپرده
در   راه تو    پای    چالاک   و   چستی   ندارم    
 
جاری    سوی      آسمان   غیر  رودی ز  دشنام
از    برکه ی     قلب     زهر آبه شستی    ندارم   
 
همچون   شبانی   سگ و گله اش   خفته در خون
از      هیچ   گرگی     سر   باز جستی     ندارم  
 
طعمه ی        دهان دره ی    پرتگاهم    سرانجام
امید      آویزش      از    شاخ    سستی     ندارم
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برای اطلاعات بیشتر درباره ی علی قریب به  تاریخ بیهقی سری بزنید .
  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

سنگی ست بر قله ای ايستاده

این شعر نیمایی را دوست عزیز و یکی یکدانه ی من وحید عیدگاه طرقبهی
 
ساخته است . وحید عیدگاه از آن خراسانی های با رگ و ریشه است . او را  
 
خیلی عزیز می دارم . شعرش را بخوانیم .
 
سنگی است بر قله ای ایستاده
سنگین و ستوار و بشکوه بر تارک کوه
تندیسی از خشم و عزم و اراده
 
تا سینه ی آسمان از سر او بدستی
لیک از بن دره تا زیر پایش
 راهی به فرسنگ
وان ره نه پیموده پایی
وان جا نه یازیده دستی
 
 
هرگز نه سایه ی عقابی به رویش فتاده
نه هیچ ابری لبش را یکی بوسه داده
نه آذرخش غضبناک با تازیانه ی مهیبش
 داغی به شانه ی ستبرش نهاده
 
هرگز نیارست تندر سرودیش در گوش خواندن
یا خار بوته ی لجوجی به رگهاش ریشه دواندن
یا لرزه ی نا به گاهیش از جا تکاندن
کاریش نه جز که همواره ستوار بر جای ماندن
 
وین سنگ خاره
هرگز نکرده است بالاتر از خویش چیزی نظاره
جز مهر و ماه و ستاره
 
هرگز کس این را ندانست کان شب
لبخنده و اخمناز کدامین ستاره ی فسونکار
کرد آنچه کرد و چنین شد گرفتار؟
 
 
اکنون چه در تنگنای دلش روی داده
کاین لاله ی سرخ نو رس
 با انفجاری ملایم
بگذشته و سینه اش را چنین شرحه شرحه گشاده؟
 
سنگی است بر قله ای ایستاده
 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :

وبلاگی درباره ی استاد محمد قهرمان

با مشورت دوستانم وبلاگی راه انداخته شده که قرار است فقط به استاد محمد قهرمان بپردازد .

از این پس با مراجعه به این وبلاگ علاقه مندان به شعر می توانند جدید ترین غزل های استاد 

قهرمان را بخوانند .

در این آدرس :

http://seshanbeshab.blogfa.com/ 

  

نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

هفتاد و هفت سالگی استاد

افتخار شعر خراسان استاد محمد قهرمان هفتاد و هفت سال از عمر

پر برکت خویش را پشت سر گذاشته است . به قول رودکی : دیر زیاد آن بزرگوار خداوند .

ایشان به تازگی قطعه ای به مناسبت هفتاد و هفت سالگی خود سروده اند که من آن را

در وبلاگ می نویسم .

 یکهو نگاه می کنی می بینی هفتاد و هفت سال گذشته ... اما مهم تر از اینها چیز دیگری

ست و آن اینکه چگونه ؟ منظورم این است که چگونه گذشته .

در مورد استاد قهرمان چیزی که می دانم این است که نگذشته مگر با عشق شبانه روزی به

ادبیات و نیز تلاش وافر برای حفظ و اعتلای فرهنگ بومی خطه ی حراسان و بسیار چیزهای دیگر.

بگذریم

 هفتاد و هفت 

از عمر پوچ بی ثمر من

هفتاد و هفت سال گذشته

نه طی شده تمام به شادی

نه جمله در ملال گذشته

گاهی سکوتبار تر از مرگ

گاهی به قیل و قال گذشته

گاهی چو تار ؛ تا که شوم ساز

با رنج گوشمال گذشته

از بس که تند می گذرد عمر

چون صرصر از شمال گذشته

لرزم به جان ؛ که محنت پیری

از حد اعتدال گذشته

روز بد فراق رسیده

شام خوش وصال گذشته

افتادنم چو طاق شکسته

از حدس و احتمال گذشته

هر آرزوی خام که دل داشت

چون خواب و چون خیال گذشته

می دانم این قدر ز جوانی

کز پیشم آن غزال گذشته

زندانی وجودم و عمرم

در این سیاهچال گذشته

افتاده در طلسم سکوتم

خاموشی ام ز لال گذشته

فالی زدم ز حافظ و دیدم

کارم دگر ز فال گذشته

بدرود ای بلندی پرواز !

تیر قضا ز بال گذشته

***

ای عشق ! آمدی به سراغم

وقتی که شور و حال گذشته

عمری در آرزوی تو بودم

دیر آمدی ؛ مجال گذشته

خشکیده است جوی وجودم

وان جاری زلال گذشته

بشکن مرا چو کوزه ی کهنه

دوران این سفال گذشته

۱۳/ ۶ / ۸۵

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

مراسم بزرگداشت اخوان برگزار شد

مراسم شانزدهمین سالگرد درگذشت شاعر ملی ایران مهدی اخوان ثالث روز شنبه

چهارم شهریور بر مزار او در شهر توس برگزار شد .

آغاز مراسم به سخنرانی دکتر راشد محصل استاد دانشگاه فردوسی اختصاص 

داشت . در ادامه مجری مراسم آقای حسن معین به ترتیب اسامی آقایان رضا 

افضلی ؛ محمد تقی خاوری ؛ قاسم رفیعا ؛ وحید عیدگاه و حامد علیزاده را برای 

شعرخوانی قرائت کرد .

پایان شعر خوانی به استاد محمد قهرمان اختصاص پیدا کرد . ایشان غزل بسیار 

زیبایی را که یک ماه پس از مرگ اخوان سروده بودند برای جمع خواندند . غزلی با 

این مطلع :

دورت به پایان تا رسید ای دوست ! خون در دل مینا و ساغر شد

پیمانه ات پر شد چو در این بزم ته شیشه ی عمرم سبک تر شد 

***

از نکته های جالب مراسم خواندن شعر محلی توسط قاسم رفیعا بود . شعری به

لهجه ی طرقبهی . وحید عیدگاه همان شعر قدیمی اش را خواند و من نیز غزل 

جدیدی را که ساخته بودم خواندم . این غزل را به زودی در وبلاگ خواهم نوشت . 

***

بخش دیگری از مراسم به موسیقی اختصاص داشت که مسئولیت آن را از قبل 

مهدی کهیازی به عهده گرفته بود و الحق که او و دوستانش خوب از عهده ی کار

برآمدند . مخصوصا آواز ابتدای اجرا که شامل قطعه ای از زمستان اخوان بود .

***

پس از موسیقی نوبت به جواد میزبان رسید که چند دقیقه درباره ی مچموعه ی 

سواحیلی و خوزیات اخوان صحبت کند . و سرانجام مراسم نقالی اجرا شد . 

اجرا کنندگان نقالی دو نفر خانم جوان تهرانی بودند که به همراه زرتشت اخوان به 

مراسم آمده بودند و قطعه هایی از شعر آخر شاهنامه ی اخوان را روایت کردند .

***

زحمت برگزاری مراسم بیشتر بر دوش خانم بنی عامری و همسرشان آقای 

فامیلی بود که من هم به سهم خود واجب می دانم به آنها خسته نباشید بگویم .

ایدون باد !

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

مراسم چهارم شهريور

شانزدهمين سالگرد درگذشت بزرگترين شاعر معاصر ايران بر مزار او در توس برگزار

خواهد شد . مثل سال های پيش . زحمتش هم مثل سال های پيش بر دوش

خانم بنی عامری (فاميلی) است . خدايش پايدار بداراد .

باز مانند سال های پيش استاد محمد قهرمان در مراسم حاضر خواهد شد و برای 

دوست چهل و چند ساله اش شعر خواهد خواند و ياد او را گرامی خواهد داشت .

من از هم اکنون غزل جديدی برای اخوان ساخته و برای خواندن در اين مراسم 

آماده کرده ام . 

نه اخوان برای ما خراسانی ها شخصيت کمی ست و نه مراسم يادبود او يک 

مجلس معمولی . يک خراسان است و يک اخوان . همچنان که يک خراسان بود و

يک ملک الشعرا ی بهار . همچنان که يک خراسان است و يک محمد قهرمان 

نيز يک خراسان و يک شفيعی کدکنی .

نمی دانم اين خراسان به يک بيکار الدوله ی پرحرف هم نياز دارد يا نه . شايد من 

بتوانم آن شخص باشم .

دلم می خواهد تمام جوان های فرهنگ دوست شهرم را در اين مراسم ببينم.

راستی خاقانی کجاست که فرياد بزند :

چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند ؟

و جمال اصفهانی که پاسخ دهد :

وه که چه خنده زنند بر من و تو کودکان

اگر کسی شعرما سوی خراسان برد

 وعده ی ما چهارم شهريور در توس ساعت پنج بعد از ظهر

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

قطعه ای برای غزل

آقای روزبه قهرمان فرزند گرامی استاد محمد قهرمان چند سالی ست که برای ادامه 

ی تحصيل به همراه همسر و دختر خردسالش به تورنتو نقل مکان کرده است . نام

دخترش غزل است که تنها نوه ی استاد قهرمان به شمار می رود . هر سه شنبه که 

به منزل استاد می روم عکس غزل را روی طاقچه می بينم .

علاقه ی غير قابل وصف استاد قهرمان مرا بر آن داشت که اين قطعه را بسازم .قطعه 

ای برای غزل قهرمان .  

 

تمام هستی استاد قهرمان نوه ای ست 

که خوردنی ست ؛ چرا ؟ چون که مثل قند شده 

به پنج سالگی از عکس او چنين پيداست 

که ناز و خوشگل و شيرين و دلپسند شده 

وليک چند صباحی ست حضرت والا 

شکسته خاطر و افسرده و نژند شده 

سوال کردم : استاد ! هيچ معلوم است ؟

که نوشخند شما از چه نيشخند شده  

ز رويتان ز چه پرواز کرده رنگ نشاط

به گردن دلتان غم چرا کمند شده

جواب داد : بری بودم از حسد زين پيش 

ولی کنون دلم از رشک دردمند شده

در آتشم كه در آنسوی آب ها غزلی ست

كه روی دست غزل های من بلند شده شده

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

اين آقا

اين غزل را چند شب پيش ساخته ام . نمی دانم چه توضيحی بايد درباره ی آن بدهم  

 هرچند نياز به توضيح ندارد .

 

خوشی معنا ندارد هيچ در دنيای اين آقا

زياد از حد بزرگند ای خدا غم های اين آقا  

زمانی کوهی از اميد بود و عشق آن خانم

که می پنداشت خواهد شد زن فردای اين آقا

ولی تقدير با امروز فردا را دگرگون کرد

پلی تا واقعيت نيست از رويای اين آقا

به حکم سرنوشت امروز تا آغوش آن خانم

چه راه بی سرانجامی ست پيش پای اين آقا

نکرد آغاز جنگ تازه ای را چون يکی بس بود

اگر می داشت با خود بود و بس دعوای اين آقا

تمام عاشقان جنگيده اند انگار با تقدير

به استثنای آن خانم به استثنای اين آقا

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

سرقت از داود

اعصابم به هم ريخته اند ! از دست خودم ؛ از دست وحيد عيدگاه ؛ از دست   

حسن احمدی فرد ؛ از دست قاسم رفيعا ؛ از دست هر چه دوست شاعر   

که در اين دنيا دارم . اين نامردها نه خود شعر می گويند و نه مرا به اين کار تشويق

می کنند . خدا را شکر که انجمن ادبی حضرت والای عزيزمان ؛ استاد قهرمان هست 

وگرنه من تا حالا ديوانه شده بودم . 

بين طلاب طنز معروفی هست که استاد قهرمان آن را به شعر درآورده اند :

 

کتک می خورد دائم از زيد ؛ عمرو

چنين بی بخاری چه کس ديده است ؟

بگفتم چه بد کرده ؟ گفتا کسی :

ز داود يک واو دزديده است

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :

اخبار انجمن ادبی قهرمان ۱

                                                                                                          امروز انجمن به اندازه ی كافی شلوغ بود مثل اغلب هفته ها . به ويژه كه چشممان  

به جمال جناب آقای دكتر رستگار فسايی استاد دانشگاه شيراز روشن شد . ايشان

ناگاه همراه آقای دكتر ياحقی از در وارد شدند . يك مثنوی كوتاه هم درباره ی نوروز

خواندند و در ضمن كلی به اعضای انجمن سفارش كردند كه : قدر استاد قهرمان را 

بدانيد .

من به پيشنهاد آقای دهقان قطعه ای را كه درباره غزل قهرمان نوه ی كوچك 

استاد سروده بودم خواندم ؛ به اضافه ی غزل ما مثل گل كنار علف ... كه به

پيشنهاد آقای بهادری خواندم . يك غزل هم در آغاز به انتخاب خود خوانده بودم .

آقای عرفانيان قصيده ای از مرتضی اميری خواند . آقای جهانشيری هم

شعر هايی از خود خواند كه من نپسنديدم . آقای ناصری هم به همين ترتيب . 

آقايان دكتر مينو ؛ دكتر اردشير قهرمان ؛ خوشدل ؛ جوادزاده ؛ مهدی عليزاده هم 

بودند به اضافه ديگرانی كه فراموش كرده ام .

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

غزل من برای استادم

از بر و بچه های جوان توس سه نفر در مراسم بزرگداشت استاد محمد قهرمان شعر خواندند . قاسم رفيعا ترقبهی ؛ وحيد عيدگاه ترقبهی و بنده ی حقير . شعر قاسم رفيعا را که به لهجه ی محلی ترقبهی ست در فرصت های بعدی در وبلاگ خواهم گذاشت همچنين شعر وحيد عيدگاه را . در حال حاضر شعر خود را که يک غزل است برايتان می نويسم . 

تقديم به استاد محمد قهرمان :

بی شک خراسان نشين است ؛ در شعر خانی اگر هست

در گود ذوق آزمايی ؛ تک پهلوانی اگر هست

همسنگ استاد ما نيست ؛ ذوق و توانايی وی

در شهر ما اهل ذوقی ؛ يا پرتوانی اگر هست 

در شعر او خود جهانی ست ؛ من خردی و او کلانی ست

در نقدبازار هستی ؛ خرد و کلانی اگر هست

در واژه ها می دمد رو ؛ رنگين کلام است و خوش گو

از طبع افسونگر اوست ؛ در شعر جانی اگر هست

صياد های معانی*؛ پيشش اسيران لفظ اند

جز پير شعر خراسان ؛ کو قهرمانی اگر هست ؟

جايی به جز خانه اش نيست ؛ در عصر های سه شنبه

از شعر خوش در خراسان ؛ نام و نشانی اگر هست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* صيادان معنی نام کتابی ست از استاد قهرمان که شامل ابيات برگزيده ی شاعران   سبک هندی ست .

 

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :

بزرگداشت استاد محمد قهرمان برگزار شد

 

سه شنبه بيست و نهم آذر روز برگزاری

 بزرگداشت استاد محمد قهرمان بود . 

آغاز مراسم ساعت هشت صبح بود .    

در ابتدا دکتر محمد جعفر ياحقی  

 توضيحاتی درباره ی علل و چگونگی 

برگزاری مراسم داد ؛ سپس خانم دکتر

امير بانو کريمی ؛ استاد دانشگاه تهران ؛

 به دفاع از صائب در مقابل يکی از

 منتقدين معاصر برخاست .

موضوع سخنرانی دکتر محمود فتوحی 

استاد دانشگاه تربيت معلم در 

 اين مراسم غزل استاد قهرمان ؛  

موضوع سخنان دکتر راشد محصل استاد دانشگاه فردوسی پيشينه ی 

محلی سرايی  و بحث محمدرضا خسروی درباره ی شعر محلی استاد قهرمان بود .   

در اين مراسم کتاب حاصل عمر مجموعه ی اشعار استاد قهرمان توسط 

دکتر شفيعی کدکنی رونمايی شد . همچنين کتاب پردگيان خيال ؛  

ارجنامه ی استاد قهرمان توسط دکتر شفيعی کدکنی به حضار معرفی شد . کتاب

پردگيان خيال به همت دکتر شفيعی کدکنی و دکتر ياحقی تهيه شده است که

شامل مقالاتی در زمينه ی ادبيات فارسی ست .

کتاب شناختنامه ی محمد قهرمان کتاب ديگری بود که دراين

مراسم توسط دکتر شفيعی رونمايی شد . اين کتاب شامل خاطرات و توضيحاتی

ست که آقای رضا افضلی دوست قديمی استاد قهرمان درباره ی استاد به 

رشته ی تحرير در آورده است .

دکتر شفيعی ضمن اينکه خود را شاگرد پنجاه ساله ی استاد قهرمان خواند ؛ به 

شرح اولين آشنايی خود با استاد در نيم قرن پيش پرداخت يعنی خواندن غزلی 

از استاد در مجله ی در راه هنر با اين مطلع :

تا ازو دورا يکه ور سر ميه          دل مگه هونا دره دلبر ميه

مجری مراسم صبح دکتر ياحقی بود . مراسمی که در آن استاد حسين سمندری

با نوای دوتارش آن را به اوج آسمان ها برد . به خصوص که در آغاز دوتار نوازی 

استاد قهرمان شعری را که با لهجه ی محلی برای استاد سمندری سروده بود

قرائت کرد :

استا حسين ! دست و دلم سرده حکم يخ       دوتارتر  بيار  و  به  جونم  الو  بزن  

و اما بعد از ظهر

مجری مراسم بعد از ظهر شاعر ارجمند خراسانی ؛ نويسنده ی کتاب شناختنامه

يعنی آقای رضا افضلی بود . 

به علاوه ی چهارپاره ای که آقای افضلی در ستايش استاد قهرمان قرائت کرد

آقايان خسرو احتشامی هونه گانی ؛ دکتر محمد سیاسی؛ علی مظاهری ؛ 

شاعران مهمان اصفهانی و نيز آقای محمدرضا طاهری از تهران و آقايان قدرت اله  

 شريفی و قاسم مهرنيا از خراسان شمالی اشعاری در وصف استاد قهرمان 

خواندند .      

 در ادامه شاعران خراسان فردوسی (به اصطلاح رضوی ) آقايان : 

محمود رضا آرمين ؛ اميرغلامحسين برزگر ؛ علی باقرزاده ؛ محمدتقی خاوری ؛

محمود خيبری ؛ قاسم رفيعا ؛ محمد علی سالاری ؛ ناصر عرفانيان مشيری نژاد ؛ 

 حامد عليزاده ؛ وحيد عيدگاه ترقبهی ؛ محمدجواد غفورزاده ؛ غلامرضا فنايی ؛

 ناصر محمدی ؛ هادی منوری و خانم عصمت ميرزايی به شعر خوانی پرداختند .   

همچنين استاد حاج قربان سليمانی به همراه گروه خود موسيقی زيبايی را ارايه داد .

بعد از ايشان استاد علی اصغر شاه زيدی مهمان اصفهانی مراسم به همراه

ساز استاد عثمان محمد پرست قطعه ای آواز اجرا کرد .

آقای مصطفی جيحونی شاهنامه شناس برجسته ی کشور نيز در اين مراسم حضور 

داشت ؛ کتاب حاصل عمر به همت ايشان به چاپ رسيده است .

در پايان مراسم استاد قهرمان در حالی که در کنار دکتر شفيعی روی سن نشسته

بود چند شعر اعم از محلی و رسمی برای حضار قرائت کرد .

شرح بيشتر اين مراسم را در آينده در چاپ دوم کتاب شناختنامه ی قهرمان از قلم

آقای رضا افضلی خواهيد خواند . با تشکر از ايشان که نوشتن اين مطلب را به اين 

بنده ی کمترين يادآوری فرمودند . دير بماناد آن بزرگوار .

اينک شعری از استاد قهرمان . همان شعری که آقای افضلی در اواسط مراسم 

بعد از ظهر از پشت تريبون قرائت کردند . مصرع آخر از اخوان تضمين شده است .

 

ای دلت آيينه ی روشن ! ؛ دشمن جان سياهی باش

خانمان سوز شب تاريک ؛ چون فروغ صبحگاهی باش

گر که از جان مايه نگذاری ؛ بهر ياران چيست سود تو ؟

پيش پايی تا کنی روشن ؛ شمع سان در عمر کاهی باش

جنبشی جوشی خروشی کن ؛ تا نشان زندگی باشد

ای شده پابند چون مرداب ! ؛ جوی خردی باش و راهی باش

در محيطی کز حباب خود ؛ می دهد هر دم سری بر باد

گر به جان خويش می لرزی ؛ بی زبان مانند ماهی باش

زآرزو های دراز و دور  ؛  دست کوته دار و خوش بنشين

پوست تختی زير پای افکن ؛ بی نياز از تخت شاهی باش

تا چو يوسف دامنت پاک است ؛ باک از تهمت نبايد داشت 

ور به زندان بايدت رفتن ؛ در کمال بی گناهی باش

در هوای پاک آزادی ؛ تا بشويی بال خود ای آه !

پر کشان از سينه ی تنگم ؛ چون کبوتر های چاهی باش 

بی پناه و مانده از هرجا ؛ رو به سويت کرده ام ساقی !

تا ز خم پشت تو بر کوه است ؛ پشت من در بی پناهی باش

هم بدان حالت که گفت اميد ؛ در نماز عشق استادم

*مست سرنشناس پانشناس ؛ قبله گو هر سو که خواهی باش*

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

قاسم رفيعا هم وبلاگ نويس شد

اين متن اولين نوشته ی قاسم رفيعا دوست همشهری من است که عينا از وبلاگ او نقل 
 
می شود . قاسم رفيعا از آن رفقايی ست که مثل او خيلی کم پيدا می شود . شايد هم اصلا   
 
پيدا نشود ! 
 
به نقل از اين آدرس : rafea.persianblog.ir                                         
 

رفقا سلام

دوشنبه، 16 آبان، 1384

کسی گمان نمی کرد پسر محمود تاجر مجبور شود با وجود داشتن مجوز 

يک نشريه دست به وبلاگ نويسی بزند ولی از آنجايی که در مملکت ما   

هيچ   چيزی جای خودش نيست ،ما هم تنها راه برون ريز عقده های

 درونمان را اين بستر دانستيم .به هر حال کم ما وکرم شما . 

                                                                  يا علی 

                                                            تا فردا چه پيش آيد

         

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

هر كس بيكار بود

اين غزل را دوشنبه ی قبل ساخته ام . هر كس بيكار بود ؛ بخواند ! 

 

تقديم به : حسن احمدی فرد

 

درين سكوت غم آور صدا ست آنچه كه نيست

منم غريبه و يك آشنا ست آنچه كه نيست 

جهان هميشه پر از نعمت ست اما حيف

ميان اينهمه ؛ سهم گدا ست آنچه كه نيست

خدا كجا ست كه اين وضع را نظاره كند ؟

شنيده ام كه همانا خدا ست آنچه كه نيست

هر آن كجا كه بگوييد را كسی گشته

نيافتيم بگو پس كجا ست آنچه كه نيست

ندارد ارزش بودن تمام آنچه كه هست     

گمان كنم كه بسی پربها ست آنچه كه نيست 

هر آنچه هست فقط مال ديگران اما

هميشه و همه جا مال ماست آنچه كه نيست

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :

درباره ی اخوان ۵

هفته ی پيش مراسم پانزدهمين سالگرد درگذشت اخوان بر سر مزارش برگذار شد .

مجری مراسم آقای رضا افضلی بود . حضور استاد محمد قهرمان ؛ خانم ايران اخوان 

ثالث و آقای زرتشت اخوان ثالث در مراسم باعث شده بود رونق خاصی به جمع 

بخشيده شود .

استاد قهرمان امسال هم مثل پارسال به دليل غيبت وحيد عيدگاه ؛ دوست 

شاعر ما ؛ غزلی از او را که در رثای اخوان بود ؛ قرائت کردند .

من هم از فرصت استفاده کردم و همان دو غزلی را که پارسال در همين مراسم 

خوانده بودم ؛ دوباره خواندم . يک غزل را که قبلا در وبلاگ گذاشته ام و حالا غزل 

ديگر

بيا و مژده بده رو به جام بودن را

شراب دوست ندارد حرام بودن را

سکوت کردی و خوردی پس از هزاران زخم

به جای دشنه غم در نيام بودن را

چه آرزوی محالی ست اين ؛ مگر نه اميد ؟

که روزگار بفهمد به کام بودن را

تمام قاصدکان ارمغان می آوردند

برای دلخوشی ات بی دوام بودن را

خلاف تک تک مداحکان حلقه به گوش

تو انتخاب نکردی غلام بودن را

شنيده ام که تو بر سلطه ای نه با سلطه*

بگو که ياد بگيرم کدام بودن را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ما هنوز بر سلطه ايم نه با سلطه

                                             اخوان

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

درباره ی اخوان ۴

اين غزل را هم پارسال و هم امسال بر سر مزار اخوان درمراسم روز سالگردش خواندم.
اگر راستش را  بخواهيد مزار اخوان ما اصلا به مقبره شبيه نيست .

 
تقدیم به اخوان :
 
تویی که گفتن حق ست کار یکسره ات 
بلندگوی غم ملتی ست حنجره ات
تو رفته ای ولی از یاد مردمان حاشا !
اگر چه در وسط شهر نیست پیکره ات
زمانه ات سره مردی به گونه ی تو ندید
اگر که ناسره گان خوانده اند ناسره ات
تمام اهل ادب سینه چاک نام تو اند
اگر که بی ادبان می کنند مسخره ات
نشانی از تو اگر پیش چشم نیست چه باک؟
بدان همیشه که در ذهن ماست منظره ات
تو صاحب جبروتی اگر چه موزاییک
به جای گنبد مرمر شده ست مقبره ات

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

درباره ی اخوان ۱

از حالا تا چهارم شهريور ـــ سالگرد مرگ اخوان ـــ هر مطلبی که خواهم نوشت درباره ی اخوان خواهد بود .  

آنطور که از دوستان اخوان شنيده ام اخوان عادت داشته دوستانش را عزيز جان 

خطاب کند .           

بعد از سی سال !

چند سال قبل يکبار از دکتر شفيعی کدکنی شنيدم که می گفتند :اخوان بعد از  

سی سال که همواره سوار ماشين من شده بود بلافاصله پس از سوار شدن از من 

می پرسيد که  عزيز جان ! تصديق داری ؟

 

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

يادم نيست ...

يادم نيست اين غزل را کی ساختم ولی می دانم همين دو سه سال اخير بوده است 

 

يک ميله در جداره ی سلول می گفت کاش نرده نباشم

کاری کنيد صاحب يک نقش در سرنوشت برده نباشم

مرد اسير گفت اگر من از جنس ديگری بشوم خلق 

زنبور ؛ تخم يا که پرنده شايد هزار درده نباشم

ماری خزيد تا که ببلعد يک نطفه التماس کنان گفت

راهم نمی دهند به دنيا وقتی به شکل زرده نباشم

برگشت وديد لانه چه خالی ست پس مرغ ماده پيش خودش گفت

کابوس بود زادن ديشب ای کاش تخم کرده نباشم

زنبور مست گفت که بر ما ای خرس محتسب حرجی نيست

گل ساقی است اگر نه بگوييد هرگز خمار گرده نباشم

يا يک کنيز باکره ام يا يک راز سر به مهر که شايد

آنکس که آفريد جهان را می خواست پشت پرده نباشم

 

    

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

غزلی تازه از استاد محمد قهرمان

فکر می کنم اين غزل جديدترين سروده ی استاد ما محمد قهرمان باشد . 

 

غم از کنار من به کناری  نمی رود

اين پا شکسته از پی کاری نمی رود

شايد به مرگ ورنه شناگر به جد و جهد

از بحر بی کران به  کناری  نمی رود

يک مرغ کوچ کرده نيامد به لانه باز

امسال  هم  اميد  بهاری  نمی رود

بيهوده دست را چه کنم سايه بان چشم ؟

در دشت سوت وکور سواری نمی رود

ياران  دوردست  چه  دانند  حال  ما ؟

زين  جا  خبر  به  هيچ  دياری  نمی رود

يک  شب  نمی رود  که  ز  بيداد  روزگار

بر  اهل  ذوق  روز  شماری  نمی رود

کرديم  باز  پنجره ی  رو  به  کوچه  را

ديديم  غير  گرد  و غباری  نمی رود

بيگانه  گشته اند  ز  بس  مردمان  ز  هم

يک  آشنا  به  پرسش  ياری  نمی رود

پهلو  ز  من  مدزد  که  از  شرم  بر  لبم

هرگز  حديث  بوس  و  کناری  نمی رود

مشکن دلم که دست شکسته رود به کار

اما  دل  شکسته  به  کاری  نمی رود

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

چند غزل

اين چند غزل که همگی از کارهای نه چندان تازه ی من هستند را هر کس خواست بخواند!     
  
   

گل چرا منبر ندارد ؟ خطبه ها پاييزی اند  

اهل فتوی خارهای مجتهد در تيزی اند

خون جاری از لب معشوقه رسوا می کند

روزگاری را که حتی بوسه ها چنگيزی اند

می شمارم هر چه سر از نوع بی تن مانده را

چون که سر ها در شمارش واحد خونريزی اند

کاش محکم يک نفر را در بغل می شد گرفت

ظاهرا  برخورد ها  مشمول  قهرآميزی اند    

ترک جز ناز و خراسانی چه دارد جز سخن؟   

مولوی ها اهل بلخ و شمس ها تبريزی اند 

        

***      

               

بودن تداومی ست که بر باد می رود

هستی توهمی ست که بر باد می رود

اجسام يک به يک همه فرياد می زنند

دنيا تجسمی ست که بر باذ می رود   

مابين جزء جزء جهان يک تلازم است

اما تلازمی ست که بر باد می رود

هرگز مکن به صلح بد و خوب اعتماد

زيرا تفاهمی ست که بر باد می رود

بشمار  پاره  های  تن آن درخت را 

اين برگ چندمی ست که بر باد می رود؟

اين غنچه ها تبسم خاکند رو به ما

گل آن تبسمی ست که بر باد می رود   

 

***      

  

سرما اگر چه رفته فرارش موقتی ست

اين باغ پرشکوفه بهارش موقتی ست

دنيا چه فرق می کندش اين که مال که؟

يا اسب چابکی که سوارش موقتی ست

آنسوی هر سراب پر است از حراميان

اين بار نيز قافله بارش موقتی ست 

آيا شنيده ايد کجا بوده قبر عشق؟

اين نعش جاودانه مزارش موقتی ست

هرجای شهر دست فروشان دوره گرد

اين شغل زندگی ست که کارش موقتی ست  

 

***   

 

چون يک شبان که دلخوشی اش بانگ نی شده

تنها دوای درد  من  از  عشق  می  شده

دزد دلم کسی ست که من می شناسمش

حتی مشخص است که اين کار کی شده

قلبم رميده ای ست که او  می رماندش

چون اسب ترکه خورده که بسيار هی شده

چشمش بلای جانم  و  آهم  گواه آن

روحم اسير اوست و از آن وی شده      

ليلی ست او به واقع و مجنون منم ولی

دوران عشق های کلاسيک طی شده      

 

***     

 

هرچند درس مکتب چشمت حضوری است

اما نصيب ديده ی من از تو دوری است

وقتی که عرضه می شوی از پشت پرده ها

تقدير بی نصيبی من چشم کوری است

سوراخ دخمه شيفته ی رقص موش هاست

اما  نگاه  گربه  به  تنگ  بلوری  است

گفتم که عضو ـ مجمع ديوانگان *ـ شوم

گفتند اساسنامه ی ما بی شعوری است

تا زنده ای  برای  تو  کاری  نمی کنند

جايی که شغل آدميان مرده شوری است           

 *داستانی از عبدالحسين صنعتی زاده

*** 

 

بدان که عمر شبيه سوار تاخته ای ست

برای آنکه  بميرد  قمار  باخته ای ست 

اميد واهی محضی ست عشق؛ مثل سراب

برای در به دران خانه ی نساخته ای ست

بساط  گوشخراشان  چه رونقی دارد !

نوای عاشقی  آهنگ  نانواخته ای ست

اگر  چه  داغی  پولاد  را  نخواهد  داشت

دلی که سوخت برای خودش گداخته ای ست

اگر چه مدعی عاشقی ست قلب بشر

برای عشق جهان جای ناشناخته ای ست     

 

***  

 

يک درد پشت زوزه ی ما جمع می شود

خون در کنار پوزه ی ما جمع می شود

مانند  باغ  وحش  به  دنيا  نگاه  کن !      

ما می رويم و موزه ی ما جمع می شود 

چون يک قشون مضمحل از جبهه ی نبرد

خرگاه چند روزه ی ما جمع می شود

گويی که از مقابل  چشمان  ديگران 

تصوير چون عجوزه ی ما جمع  می شود

بايد قبول کرد که بی هيچ گفتگو

يک روز کاسه کوزه ی ما جمع می شود    

 

***   

بی قدر لاله ای ست که داغی نديده است 

بيچاره بلبلی ست که باغی نديده است 

گنجيم ما اگر چه که از چشم مار دور 

ما گوهريم اگر چه که زاغی نديده است 

از ما  سراغ  هم  نگرفته ست هيچکس 

بر فرض اگر گرفته سراغی نديده است

ما را سزاست دزد بدانيد ؛ هيچکس 

در دست های دزد چراغی نديده است 

يک عمر ايستادنمان بی نتيجه بود 

مثل مترسکی که کلاغی نديده است       

 

***    

  

خوبست اگر هزار سخنگوی گل شود 

در مجلس بهار سخنگوی گل شود 

گل ساکت است باز مگر بلبل عزيز 

اين مرغ بی قرار سخنگوی گل شود 

خاموش پای منبر شبنم نشسته ايم 

تا چشم اشکبار سخنگوی گل شود 

ای باغبان ! بگو يکی از مرغ عشق ها 

با کسب افتخار سخنگوی گل شود 

حيف است اگر که گل نزند حرف خويش را 

زشت است اگر که خار سخنگوی گل شود  

    

 

*** 

 

منم که کرده ام از خود دريغ راحت را 

نديده است کسی از من استراحت را

نبرده اند  دلم  را  مليحکان  جهان

نشان نداده به چشمم کسی ملاحت را

اگر چه يک تن مجروح ؛ مردم و مرد است

هر آنکه حس نکند سوز اين جراحت را

بلی اگر چه مليحانه بود  ظاهرتان

ولی به چشم خودم ديده ام قباحت را

برای جمع بساط شماست اين سخنان

برای مدح نمی خواهم اين فصاحت را

صريح گفته ام از هيچکس نمی ترسم

به ياد داشته باشيد اين صراحت را

 

***  

  
نویسنده : حامد علیزاده ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :